دانشجویان مشاوره دانشگاه علامه طباطبایی
students of Allameh Tabatabai University
*یعنی زندگی بهتر ازین نمی شه.
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن ....
«پابلو نرودا»
می گفت سه نفر از امامان لقب "غریب" گرفتند. (غریب یعنی کسی که از اهل و عیالش دور باشد یا کسی که در بین دشمنان باشد و یار و ناصری نداشته باشد). ۱.امام حسین علیه السلام. ۲.امام رضا علیه السلام که به خاطر شدت غربتش غریب الغربا نام گرفته است و ۳.امام زمان (عج) که خود امام رضا در مورد ایشان فرموده اند:غربت مهدی از من بیشتر است...
داستان غربت امام زمان را از زبان دکتر علی هراتیان می نویسم:
آقای من! می خواهم غربتت را حکایت کنم، غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده، غربتی که اشک آسمان و زمین را جاری ساخته، غربتی که حتی برای برخی از محبانت غریب و ناشناخته است، غربتی که اجداد طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند. من از تصور این غربت و غم ناتوانم. از کجا آغاز کنم؟ از خود بگویم یا از دیگران؟ از نسل های گذشته بگویم یا از نسل های امروز؟ از دوستان شکوه کنم یا از دشمنان؟ از عوام گلایه کنم یا از خواص؟ از آنانی بگویم که دستان پدرانه و مهربانت را خونریز معرفی می کنند؟ یا از آنها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند؟ از آنها که تو را به دوردست ها تبعید می کنند و تو را دست نیافتنی جلوه می دهند؟ از آنها که به نام تو مردم را به دکه های خویش فرا می خوانند؟ از آنها که تو را آنگونه که خود می پسندند و نه آنگونه که هستی و می خواهی، نشان می دهند؟ آنها که غیبتت را به منزله نبودنت تلقی می کنند؟ خدایا عجب حجاب ضخیمی، چه غربت عجیبی؟!!!
از خودم آغاز می کنم. می خواهم به سوی تو برگردم، یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم کریمانه چشم می پوشی، می دانم توبه ام را قبول می کنی و با آغوش باز مرا می پذیری، می دانم در همان لحظه ها، روزها و سالهای غفلت هم برایم دعا می کردی. من از تو گریزان بودم اما تو همچون پدری مهربان دورادور، مرا زیر نظر داشتی... العفو...العفو!
اینو گفتم که گفته باشم!
محمد بیجه قاتلی که قتل ۲۱ کودک بی گناه طی سال های ۸۰ تا ۸۲ توسط او وهمدستش بزرگ ترین جنایت چند دهه اخیر ایران لقب گرفت. در گفت و گو با گروهی از روانپزشکان و روانشناسان راز سر به مهر دلایل اقدامات بی رحمانه خود را افشا می کند و در چند جلسه کوتاه با بیان خاطرات دوران کودکی اش از عامل اصلی تبدیل شدن به خونخواری تمام عیار پرده بر می دارد. مرور قصه این قاتل سریالی برای هر فردی شنیدنی است. کودکی در فقر کامل زندگی می کند و در حدود ۱۰ سالگی در محله ای جرم خیز به جای آنکه به تحصیل و بازی مشغول باشد به کار در یک آجر پزی گمارده می شود. از محبت مادری بی بهره و دارای پدری سرکوبگر و مستبد است. در همین زمان از سوی یکی از اهالی شرور منطقه مورد تجاوز قرار می گیرد. این نقطه از تاریخ زندگی اش برای همیشه در ذهنش ثبت می شود. آرزو می کند بمیرد و در دل بذر نفرت از جهان و مردمان نامهربانش را می کارد. در اولین فرصت که خود را در موقعیتی می بیند که می تواند بغض فرو خفته خود را بشکند و نفرتش را از جامعه به طور عیان نشان دهد، به سراغ کودکان معصوم و بی گناه می رود و همان کاری را با آنها می کند که در ۱۱ سالگی با او کردند. با این تفاوت که پس از تجاوز آنها را به قتل می رساند تا به گمان خود، آنها همچون او آرزوی مرگ نکرده و سال ها با بغض و نفرت زندگی نکنند. اما روانشناسان و روان پزشکانی که پای صحبت های او نشسته اند قرار نیست تنها قصه بشنوند، بلکه باید با رعایت همه نکات مشاوره ای مشخص کنند که از لحاظ روانشناختی چه بر سر کودک معصوم می آید که او را به قتلی بی رحم تبدیل می کند، چنان بی رحم که در بازجویی های خود می گوید: ((اگر در بین قتل ها فاصله ای می افتاد، نا آرام می شدم و آرامش خود را از دست می دادم. اگر دستگیر نمی شدم تعداد قتل هایم را به ۱۰۰ نفر می رساندم)) این چیزی است که در کشورهایی که به مسئله روانشناسی در بررسی علل جنایت ها اهمیتی وافر می دهند از روانشناسان خواسته می شود و این مهم کمتر به عهده روانپزشکان گذاشته می شود.
این روانشناسان هستند که در مصاحبه دقیق بالینی با مجرمی همچون محمد، به طور عینی پیامدهای فقدان مادر را می بینند. در مصاحبه اش با روانشناسان می گوید:((هفت ساله که بودم خیلی از شب ها و روزها را با خاطره مادرم سپری می کردم. همیشه عکسی از مادرم به همراه داشتم. یک روز از مدرسه که برگشتم چشمم به شناسنامه نا مادری ام افتاد. از دیدن عکس او ناراحت شدم و یاد چهره مظلوم مادرم افتادم. بلافاصله عکس نامادری ام را کندم و عکس مادرم را چسباندم. پدرم وقتی فهمید آن قدر مرا با مشت و لگد و زنجیر کتک زد که احساس کردم مرده ام. البته ای کاش می مردم)).
در کشورهایی که برای روانشناسی اهمیت قائل اند اگر مجرمی همچون محمد بیجه، نزد روانشناسان چنین صحبت هایی را بیان می کرد، دستاوردی بزرگ نصیب علم روانشناسی جنایی آن کشور می شد و برای اینکه محمد بیجه دیگری نداشته باشیم، بر راهکارهایی تاکید می شد. اما گویا در کشور ما روانشناسان (بخوانید روانپزشکان پزشکی قانونی) تنها برای شنیدن قصه او و پر کردن اوراقی که بر حسب وظیفه باید پر می کردند پای درد و دل هایش نشستند و هیچ اتفاق دیگری هم نیفتاد یا حتی اگر همتی وجود داشت مصاحبه های دقیق بالینی روانشناسی مجرب با بیجه از طریق رسانه ها به سمع و نظر افکار عمومی می رسید. مردم در می یافتند گه چگونه یک طفل معصوم تنها بر اثر بی مبالاتی و بی توجهی والدین و جامعه به جنایت کاری خطرناک تبدیل می شود.
اعدام متهم در ملاء عام شاید برای چند نفر درس عبرت باشد، اما برای اغلب افرادی که به مشاهده این اعدام می نشینند و لبخندی بر لب دارند تفریح است. تضمین شده ترین درس عبرت از این جنایت ها همانی است که سال هاست روانشناسان جنایی برجسته دنیا به آن مشغول اند، مصاحبه های بالینی دقیق با مجرم و تبیین علل جنایت و ارائه راهکار از سوی آنها. این روانشناسان هستند که می توانند با مصاحبه های بالینی به این جملات که در آخرین بازجویی از دهان بیجه خارج می شود و کمتر کسی به آن اهمیت می دهد، بیشتر بپردازند و این افکار عمومی است که به جای دیدن صحنه اعدام او باید از زبانش این جملات را بشنود: (( سه عامل را باعث بدبختی و مرگم می دانم. اول تجاوزی که در کودکی به من شد به طوری که آرزوی مرگ می کردم. دوم فقر و آرزوی پول دار شدن و سوم کتک های پدر و آزار های نا مادری ام. کاش من هم در تهران و حداقل در یک خانواده متوسط به دنیا می آمدم))
منبع: ماهنامه مشاوره و روانشناسی سپیده دانایی، محمد برومند/کارشناس ارشد روانشناسی
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادري ست.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف، دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر، رنج جست و جوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه ئيست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند.
قفل
افسانه ئيست
و قلب
براي زندگي بس است.
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم.
شاملو

یادم میاد دوران دبیرستان تو کلاسمون شاگرد ضعیف (از نظر درسی) زیاد داشتیم. البته این طور چیزی تو کلاسهای علوم انسانی زیاد دیده میشه. اما تو کلاس ما دیگه زیادیییی دیده می شد. به غیر از 3.4 نفر که قوی بودن و 6.7 نفر که متوسط بودن، بقیه پایین تر از متوسط بودن. البته بیشتر تو درسهایی مثل زبان انگلیسی، ریاضی، آمار، عربی و... معلمها هم بیشتر از این شاگردا درس می پرسیدن و معمولا چون به بچه های زرنگ تر اعتماد داشتن خیلی کمتر ازشون درس پرسیده می شد. مثلا من خودم خیلی زبان انگلیسی دوست داشتم، همیشه دلم می خواست برم پای تخته و ازم درس پرسیده بشه، اما متاسفانه این فرصت برای من فقط یک الی دو بار در سال پیش میومد... یادمه کلا معلما همیشه با این شاگردای ضعیف تر در حال بحث و دعوا بودن. هر روز سر هر درسی اونا رو جریمه می کردن. مثلا بهشون می گفتن 5 صفحه از روی این مطلب بنویسید و بیارید یا منفی و حتی صفر بهشون می دادن. یا بهشون می گفتن جلسه آینده 3 درس پشت سر هم ازتون پرسیده میشه. این بنده خدا ها هم این کارهای اضافی رو انجام میدادن که دیگه حداقل از کلاس بیرون نیفتن اما واقعیتش این بود که این جریمه های هر روزه هیچ تاثیری تو پیشرفت درسی اونها نداشت که نداشت. حتی صفر هم که می گرفتن براشون عبرت نمی شد که بیشتر بخونن. حتی بدتر هم می شدن. حالا کافی بود یکی از بچه های درس خون جریمه بشه، دیگه همیشه تا آخر سال تو اون کلاس برا درس جواب دادن داوطلب می شد و کلا در پی جبران مثلا یک "منفی" بود.
اما علت اینکه این جریمه های همیشگی فایده ای برای شاگردای ضعیف نداشت چی بود؟ جریمه کردن یکی از روشهای کاهش رفتار نامطلوبه. درواقع فردی که کار خطایی انجام میده مقداری از تقویت هایی که دریافت کرده از قبل، ازش پس گرفته میشه و این گونه جریمه می شه تا دیگه اون رفتار نامطلوب رو انجام نده. مثلا وقتی یک راننده ای تخلف می کنه جریمه می شه و مقداری پول (که یک تقویت کننده ای برای او بوده) ازش گرفته می شه یا وقتی یک کارمندی به علت غیبت از کار، مقداری از حقوقش کسر می شه ،یعنی اینکه به خاطر اون رفتار جریمه شده. اما نکته اینجاست که شرط استفاده از روش جریمه کردن اینه که فرد قبلا مدتی تقویت شده باشه تا بعد بشه مقداری از تقویت کننده های دریافتی او رو پس از انجام رفتار نامطلوب ازش پس گرفت. مثلا کارمندی باید مقداری حقوق دریافت کرده باشه تا بعد به خاطر غیبت، حقوقش کسر بشه و گرنه چه فایده ای داره زمانی که تقویتی وجود نداشته باشه و فرد جریمه بشه!! حکایت این دانش آموزای کلاس ما هم همینطور بود. در واقع اونها از قبل تقویت نشده بودن که حالا جریمه کردن براشون فرقی داشته باشه. مثلا وقتی تو دفتر کلاسی هیچ نمره خوب یا هیچ مثبتی نگرفتن، براشون فرقی نمی کنه که حالا این منفی رو بگیرن در کنار منفی های دیگه. یا مثلا وقتی معلم، دانش آموز ضعیفی رو میندازه بیرون کلاس،اون دانش آموز با خودش می گه من که بارها از کلاس اخراج شدم حلا هم سرش، یا من که چیزی از درس نمی فهمم پس فرقی برام نداره سر کلاس باشم یا نه. اما یه شاگرد قوی که تو دفتر کلاسی جلوی اسمش پر از نمره خوب و مثبته اگه یه منفی بگیره تمام تلاش خودش رو می کنه تا اون منفی پاک بشه.
پس در یه نتیجه گیری کلی باید این رو بگم که اولا تا جایی که می شه از روشهای منفی کاهش رفتار مثل جریمه کردن، تنبیه کردن، محروم کردن از تقویت مثبت و ... استفاده نشه و اگرهم استفاده می شه باید با رعایت اصول و با دقت و با در نظر گرفتن این تفاوت ها این کار انجام بشه.
کتاب
جزوه
بخاری
نشستهام. . .
میان واژههای سنگین جزوهام سرگردانم
صدای خروسی پابرهنه به میان افکارم میآید
با آرامش وجودم همبازی میشود
و او را اندکی میآساید
آرامش با خروس،روی حیاط بزرگ خانهمان بازی میکند
آرامش در پی خروس
خروس در پی آرامش
آرامش روی برگهای زرین درختان انار باغ بزرگ خانهمان می غلتد
خروس بالای درخت بی برگ باغ خانهمان میرود و باز میخواند
صدای خروس
اتاق
موبایل
من
جواب میدهـــم . . .
غافل از آرامش که روی برگهای زرین درختان انار باغ بزرگ خانهمان شادی میکند
توهی میشوم از آرامش..
راستش یکی از ویژگی های بد من اینه که وقتی وارد یه کاری می شم خیلی پر انرژی شروع می کنم، پرانرژی ادامه می دم، ولی وقتی به پایانش نزدیک می شه یه دفعه همه چیز رو رها می کنم و اگه شانس بیارم که از اون کارم به نتیجه ای برسم. مثلا برای کنکور همینطور بودم. از سال سوم شروع کردم خیلی خوب خوندم ولی آخراش واقعا دیگه هیچی درس نخوندم و همینی هم که قبول شدم از صدقه سر تلاشی بود که قبلا کرده بودم. یا کلاس زبان یا نقاشی، موفق بودم تو این زمینه ها، اما آخرش که باید نتیجه می گرفتم، بوسیدمشون و گذاشتمشون کنار و خیلی چیزهای دیگه که اگه بخوام یکی یکی فکرشو بکنم و به زبون بیارم فقط حسرتش می مونه تو دلم. الانم که داره درسم تموم می شه همینطور شدم. سالهای قبل، نزدیک امتحانا خوب می خوندم و حالا که آخرشه اصلا حس درس خوندنم نمیاد. فک می کنم باید برم پیش مشاور. چونکه خودم که فعلا چیزی به ذهنم نمی رسه. می ترسم تو مسائل خیلی جدی تر زندگیم هم به همین مشکل برخورم!!!!
خیلی بده. مگه نه؟
یه چیزی تو مایه های پی نوشت که هیچ ربطی هم به موضوع بالا نداره: ۱.تازگیا چقد آهنگای ابی رو دوست دارم، من جهان بینی ندارم، من الفبای جدیدم، من فقط عشق فقط تو، من به آرامش رسیدم. قرن ها میانو می رن، یک چراغ بدون پاسخ، منو تو هزار سال بعد، عشق، زندگی، تناسخ...
۲.دیشب تو برنامه پارک ملت که برای اولین بار بود می دیدم مدیر شبکه ۳ می گفت: ما تو برنامه هامون چیزی به نام سانسور نداریم. فقط چیزهایی که مطابق با هنجارها آرمانها ارزش ها قوانین و معیارها و عرف ما نیست پخش نمی کنیم!!!. فک می کنم یکی باید برای این آقا توضیح می داد مفهوم سانسور یعنی چی.
دست های تنهایی را با انگشتانم لمس می کنم
تنهایی دست های من را محکم میٍفشُرد
برقی در چشمانش میبینم
لبخندی بر گوشه ی لبانش
در من نگرانی موج میزند
او خوشحال از اینکه دیگر تنها نیست
و من دلگیر از اینکه تنها شدم.
پي نوشت : اين نوشتك از خودمه، و قراره به این رویه ادامه بدم
| Design By : Pichak |

